|
سلام به همه بابا من تازه رسیدم این پستارو یه نفر دیگه گذاشته اما به اسم من من یه وبلاگ دیگه زدم این وبلاگ منتقل شد آدرس وب جدیدم
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه پیرمردغمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .پرستاران ازاو دلیل عجله اش را پرسیدند :او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی رامتوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !پرستار با حیرتگفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر باز از این گونه خطاها نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم!! دختر:خوشگلم پسر:نه دختر:دوستم داری پسر:نه دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی پسر:نچ دختر اشک تو چشماش جمع شد پسربغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی زیباترینی ...دوستت ندارم عاشقتم اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم...
پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است. |
About![]()
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود
Home
|